زير باران./

 

پي شعري مي گشتم كه نشان بدهد همه چيزم از دست رفته است، كه نشان بدهد آب از سر گذشت و سد شكست، كه نشان بدهد اجازه دادم عشق مثل يك سيل همه وجودم را فرابگيرد و سر برود.

عاشق شدم...

آخرين بقاياي عقلم را ديشب به باد دادم، وقتي با همه وجودم وقوع فاجعه را بو كشيدم و مطمئن شدم  دارم از دستش مي دهم، به زودي روزي مي رسد كه ديگر نخواهم  ديدش، روبرويش نخواهم نشست،‌ ديگر نوازش چشمهاي مخملي را حس نخواهم كرد، حرير صداي گرمش را...اين صداي شیرین و دلكش  كه مثل باران نرم نرمك مي خورد روي صورتم، از حال و روزم سوال مي كند، احوال كاروبارم را مي پرسد...دارم از دستش مي دهم و از هميشه بيشتر، مستانه تر عاشقش هستم.

بسم الله اي روح البقا، بسم الله اي شيرين لقا

بسم الله اي شمس الضحي، بسم الله اي عين اليقين

اي مطرب داوود دم آتش بزن در رخت غم

بردار بانگ زير و بم هنگام سرخاني است اين

بالاخره عشق را تجربه كردم، بعد از اينهمه سال، در آستانه 25 سالگي، براي اولين بار توي زندگيم، مي توانم سرم را بالا بگيرم و بگويم عاشق شده ام!

الحمد لله علي ما هدينا...

 

 

 

   + ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٢۱
    +()

 

میان خونم...

   + ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٧/٧
    +()

 

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک

ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم...

   + ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٧
    +()

 

حسيناي من

سلام. اين نامه را به قصد شكايت مي نويسم. اگر از احوال ما جويا باشي، بايد بگويم كه از دوري تو ملال بسيار است...

حسيناي من. از تو بسيار كم مي دانم. تو همان چيزي هستي كه دنيا نيست. دنيا بي صفت است و تو وفاداري. دنيا از آدم ياد نمي كند و تو به ياد آدم هستي. دنيا زشت است، حكما تو بايد زيبا باشي...دنيا پشت آْدم را خالي مي كند، پس تو هماني هستي كه هميشه كنار آدم مي ايستد...حسيناي من،‌ از تو كم مي دانم، مايه شرمندگي...

شرمنده ام كه زيبايي تو را نديده، بيزار از زشتي دنيا رو به تو كرده ام...

تو پدري، وقتي شانه اي براي تكيه دادن نيست. مادري، وقتي سينه اي براي آرام گرفتن نيست. رفيقي، وقتي همراهي براي دردودل كردن نيست. تو نشان محبتي روي گونه ام؛ وقتي دستي براي پاك كردن اشكها نيست. آخ حسيناي من، بگو، بگو كه مرا كفايت مي كني./

جان و دلم به فدايت، همه كس من: پدرم، مادرم، همسرم، عشقم، رفيقم، خواهر و برادرم، استادم، جان و دلم به فدايت.

 

*

و علي الله فليتوكل المومنون./

 

پي نوشت: انقدر غمگينم كه حتي شنيدن صداي مخملي به حالم فايده نمي كند؛ فقط انقدر كه جلوي ريزش بي حساب اشكها را بگيرد...

   + ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱۳
    +()

 

به مناسبت تولد مولاي متقيان از همه سو براي من اس ام اس هاي بي معني و يخ مي رسد. پيغامهاي بي ارزشي كه در نهايت بي توجهي خوانده و بلافاصله پاك مي شوند. اما راستي واقعا امسال يك پيغام تبريك واقعي دريافت كردم، در روز زن، به همراه يك علامت تعجب. بعد از سالها، بعد از مدتها كه براي هيچ چيز،‌ هيچ كس تبريك پرقدر و قيمتي به من نگفته بود...بعد از سالها كه روز تولدم را تشنه يك چكه محبت به تمام راههاي ارتباطي ام دوخته بودم و از خودم پرسيده بودم واقعا آيا كسي هست كه از تولد من خوشحال باشد؟...

*

"بيليارد در ساعت نه و نيم" هاينريش بل را مي خوانم. جديدترين نويسنده محبوبم. سومين كاري بود كه از او مي خواندم و ضمن اينكه به خوبي بقيه بود رنگ و بوي فرانكفورتي غليظي داشت كه دلم را جلا مي داد...

   + ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/٦
    +()

 

دير خوابيدن و زود بيدار شدن. بي وقفه كار كردن. در ماشين،‌ تنها فرصت آزاد را تند و تند مطالعه كردن. تحمل كردن، انگار كه شانه هاي آدم از فولاد ساخته شده است، نه از گوشت و پوست. گوش دادن...

*

دوستت دارم./

*

به ارباب خويش چه مي گويد؟ هيچ. تنها مي گويد دوستت دارم و متاسفم كه اينهمه كم دوستت دارم و نمي دانم چگونه بايد دوستت بدارم.

*

نوشته هاي عاشقانه آلوده به هزار انگيزه پاك و ناپاكند،‌ و با اينهمه از نوشتنشان گريزي نيست. بگو چه كسي نيازمند است؟ بچه ها به من؛ يا من به تو، به ايمانم، به عشقم به تو، به ديوانه سري ام در دور ريختن وقتي كه مي تواند صرف رشد شخصي ام بشود و بي حساب مصروف نمرات ين بچه و آن بچه مي شود؟

*

س. گفت بايد از چيزهايي بزني تا چيزهايي را به دست بياوري. توي دلم گفتم نمي توانم نسبت به زندگي اطرافم بي تفاوت باشم، نمي توانم چشمم را روي بدبختي مردم ببينم و خودم بزرگ بشوم، حالا اين بزرگ شدن هر چه هم خاص باشد، حتي اگر نزديك شدن به خداوند باشد.

عيسي به او گفت:« راه منم، راستي منم و زندگي منم. هيچكس نمي تواند به خدا برسد مگر به وسيله من.» انجيل يوحنا/ 14/6

گفتم من وامدار عيسي و محمد و علي هستم، همان علي كه ساعتهاي عمرش را صرف چاه كندن و وقف كردن مي كرد؛ و دلم مي لرزيد كه توي هزارتوي روحم چه چيزي خفته و كدام انگيزه نهاني مرا به سمت كار اجتماعي سوق مي دهد و كاري مي كند از كارهاي س. عقب بمانم.

*

پريروز از هر كاري عاجز بودم. درب و داغان و آشفته، پي جايي مي گشتم كه بشود دلي تازه كرد، يا كسي. و نه جايي بود و نه كسي...خنده دار است اما رفتم غذا خوردم!

با شانه هاي آويزان،‌ با دل پر غصه جسمم را سير ؛و از تو گله كردم. از تو، خوش قول مهربان من كه انقدر زود راضي مي شوي و دل به دل آدم مي دهي...

*

«ما مي دانيم كه خدا چقدر ما را دوست مي دارد، زيرا گرمي محبت او را چشيده ايم. ما محبت او را باور مي كنيم. خدا محبت است، و هر كه با محبت زندگي مي كند، با خدا زندگي مي كند و خدا در وجود اوست.» نامه اول يوحنا/4/16

   + ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۳
    +()

 

دلم مي خواهد بايستم زير باران..

صداي شرشر را بشنوم . عطر خاك خيس خورده را بكشم توي سينه...

دلم مي خواهد رويم به سمت تو باشد. اي رفيقي كه هر وقت سرم را سمت  آسمان مي گيرم يادت مي كنم. هر چه هم كه استادم بگويد خدا بالا و پايين ندارد و اين بازمانده هيئت ارسطويي است كه ما موقع دعا خواندن دستهايمان را بالا مي گيريم.

اين آبي مواج حيرت آور هميشه مرا ياد تو مي اندازد.

دلپذير من....دلپذير من...

 

مرا رازيست اندر دل به خون ديده پرورده

وليكن با كه گويم راز چون محرم نمي بينم...

 

 

محرم نمي بينم...

   + ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٥/۱
    +()

 

گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام

گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند./

:(

   + ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۳۱
    +()

 

بر گیسویت ای جان، کمتر زن شانه.../

 

امروز می توانست بهترین روز امسالم باشد. با اینهمه اتفاق خوب.

 

دیروز:

روبروی من نشسته است، در سکوت. فرود نرم پلک بر دو چشم مخملین، بی اینکه بخواهم و دقتی کنم – حواسم همه به حرفی است که به خاطرش آمده ام- می بینم. صدای مهربان...

...

 مقابلم چشم انداز گسترده است. یک آن دور می شوم، نیستم، انگار خوابم. نه خیابان را می بینم نه ماشینها را ؛ و نه درختها و خانه ها را. نه صدای آدمهای اطراف را می شنوم. نه به گذشته فکر می کنم نه به آینده، نه به غصه ها، نه به شادیها. زمان و مکان برایم از حرکت ایستاده اند.

...

امروز:

صدای خنده شاد، همان نشاطی که مدتها بود توی صدایش می گشتم و پیدا نمی کردم. خدایا شکرت.

 

ولی نشد. همین چند لحظه پیش اتفاق جدیدی افتاد...بر گیسویت ای جان...با من چه می کنی؟

من با تو چه کنم؟

گریه کنم؟

از دستت عصبانی بشوم؟

به آغوشت پناه بیاورم؟

بهت التماس کنم؟

با آرزوهای من چه می کنی؟

بر گیسویت ای جان...

اینکه هر دقیقه اتفاق تازه ای در زندگی آدم بیفتد نشان زنده بودن آدم است و نشان جوانی آدم. وگرنه عمر که از یک مرزی بگذرد همه روزها به هم شبیه می شوند. هر روز من قصه نویی است...

 

بر گیسویت ای جان، کمتر زن شانه...

هر کاری می کنی دوستت دارم. هر سازی می زنی می رقصم...خوب نمی رقصم، بر من می بخشی، اما می رقصم. از همه این دم و دستگاه زنده مانی، همین رقصیدن را – خوب می دانی – رقصیدن برای تو را خوش دارم.

 

   + ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱۳
    +()

 

برای مژگان ب.

صدای اذان موذن زاده می آید. صدای اذان موذن زاده می آید و من به تو فکر می کنم مژگان عزیز. ملاقات امروز با تو، همان چیزی بود که بوبن نامش را غیر منتظره می گذارد. وقتی پشت تلفن به من گفتی تو حتما کاری داری که به من زنگ زده ای، وقتی تصمیم گرفتم همه کارهایم را رها کنم و بیایم ببینمت. موسسه بهانه است، من پی بهانه می گشتم؛ خیلی سال است. نور. خدا نور است. و نور آفریده اوست. راه روشن است، نه؛ تاریک است و با نور نشانه گذاری شده است. نور پخش شده، نور ریز ریز. خدا بلد است که گاهی پرده را کنار بزند و چشمهای ما را به نور باز کند، به همان قطره نوری که پخش کرده...

 دستی افشان تا ز سر انگشتانت

 صد قطره چکد، هر قطره شود خورشیدی

باشد که به صد سوزن نور

شب ما را بکند روزن روزن./

قبلها فکر می کردم نور از سمت شادی می آید. خبرهایی به دستم رسید که با خودم گفتم یا نوری نبوده و یا خاموش شده و یا من این نور را نمی بینم. بعدتر فهمیدم که نورْ خرد شده، روی زمین پخش است، انگار کن همانطور که باران را تقسیم می کنند... حالا نور از سمت تو می آید...اغلب کسانی که این نوشته را می خوانند آن را نمی فهمند و حتی شاید خود تو هم درست ندانی که من از چه چیز حرف می زنم و چه چیز انقدر غیرمنتظره است، کشیدن بوی چمن خیس تابستان توی سینه ام؛ رنگهای روشن و شاد کتابخانه، تو توی روپوش سرمه ای رنگ کهنه ات که می دانم برای کاردستیها کنار گذاشته ایش، ردیف بچه ها دور میزها، گل سفید رنگی که وسط میزهاست...کنار بچه های دوازده سیزده ساله ایستاده ای با حوصله ای که انگار انتها ندارد، با روی گشاده و خنده های قشنگ. دستهایت کاملا گلی است. انقدر این صحنه قشنگ است که دلم ضعف می رود؛ کوزه صبای یازده ساله را از دستش می گیرم و شروع می کنم به مالیدن گل: «صاف صافش کنید خانم.»

از این صحنه قشنگتر تماشای تو پشت میز اصلی کتابخانه است، صحنه آشنایی که وقتی لحظه ای بیرون می روم و برمی گردم با آن روبرو می شوم. مثل باران تابستانی، غیرمنتظره ولی حیرت انگیز، روشن، فوق العاده.

بچه ها را جمع کرده ای دور خودت. نوشته هایشان را می خوانند و تو تشویق می کنی. اصلاح می کنی. وادارشان می کنی فکر کنند. موضوع بحث دزدی است؛ و من نگاه می کنم چطور خلاقانه از چنین مفهوم کلیشه ای چنین معانی ای می سازی...دزدی که همیشه بد نیست، مثلا دزدیدن قلب کسی مگر بد است؟ خیلی هم خوب است.(البته اگر صاحب نداشته باشد!) دزدیدن فکر کسی خیلی هم عالی است البته اگر دزدیدن کار او نباشد به شکل تاثیرگیری باشد. با جملات ساده ات...با شوخیهای تند و تیزت...با خنده قشنگت...

کتابخانه خالی شده و تو نشسته ای به نقاشی کردن. خطها را می کشی و پاک می کنی. چشمهایت سرخ شده اند و من انقدر شرمسارم که نمی توانم تو را نگاه کنم. اشکهایت را نغلطیده پاک می کنی...چقدر خوب شد که من به گریه نیفتادم. سفره دلم را باز کردم و تو گفتی کی فکرش را می کرد «فضه کوچولو بیاد اینجا بنشینه از این حرفها بزنه.»... گفتی «شده حرفهایت را هیچ کس باور نکند؟ نتوانی به هیچکس بگویی توی دلت چه می گذرد چون مطمئنی انقدر حیرت انگیز است که هیچکس باور نمی کند؟» لال شدم و چیزی نگفتم. راست گفتی که من شاگرد تو هستم...

می پرسی که آیا چشمهای رنگی ام به اندازه کافی طرفدار دارند؟ دستپاچه می شوم، لال می شوم و نمی توانم چیزی بگویم. نمی توانم بگویم آن چیزی که دلم می خواهد طرفدار داشته باشد و ندارد دلم است. درباره خودت می پرسی و نمی توانم چیزی بگویم...دلم می خواهد آن روزی را به خاطرت بیاورم که سر میز سرخ رنگ کتابخانه گفتی: «بچه ها دلتان می خواهد نشانتان بدهم خدا چه مهربان است؟» و بعد تقویم جیبی ات را در آوردی و باز کردی و دو تا بنفشه خشک شده لای تقویم را نشان دادی و گفتی: «نگاه کنید، ببینید چقدر مهربان است...»

دوست دارم یادت بیاورم که تو بعد از ساعت کارت توی آن محله قدیمی فقیر نشین بدون اجازه می ماندی توی کتابخانه و به بچه ها زبان درس می دادی که تجدید نشوند، همان روزها که برای ساعتهای معمول کارت هم پول نمی گرفتی.

دوست دارم یادت بیاورم که به من یاد دادی خدا پرده پوش است، اگر نبود همه رازها فاش بود و آبروی ما بر باد رفته. اگر پرده پوش نبود از یک دست تو دماغ کردن ساده تا همه کارهای بد ما را دیگران می فهمیدند...یادم هست چطور مهر خدایی را که نمی گذارد دیگران بفهمند دستم را می کنم توی دماغم، به دلم انداختی...

فکرهای تو؛ کارهای تو، زندگی تو و نوری که توی آن خفته است مثل خونی که به یک مریض هدیه کرده باشی توی رگ و پی من ریشه دوانده و زیرو رویم کرده است، همان خونی که حالا قطره قطره از کف پاهایم می رود و روی «راه» نشانه می گذارد...نقاشی می کشی و برای من داستان آن زنی را که برای درد قلب پیش دکتر رفته بود تعریف می کنی. زن وقتی دید دکتر مشغول باز کردن دکمه های لباسش است خیلی ترسید؛ بعد متوجه شد دکتر می خواهد سینه اش را نشانش بدهد. دکتر دکمه هایش را باز کرد و زن دید قلبی در کار نیست و جای قلب دکتر فقط یک حفره خالی است. آن وقت آن تکه کوچکی که از قلب زن باقی مانده بود شروع کرد به طپیدن. برایم توضیح می دهی که خیلی ها آمده بودند و رفته بودند و هر کدام تکه ای از قلب دکتر را کنده بودند و برده بودند؛ انقدر که هیچ چیزی از آن باقی نمانده بود. به من می گویی که از قلب تو چیزی برده اند، معلوم است.  

 

چقدر کم حرف زدم، چقدر کم حرف زدم مژگان عزیز با اینهمه تو دل مرا به تمامی خواندی. از آن حرفهایی که به قول تو به هر کسی اگر بزنی باور نمی کند چیزی برایت نگفتم و تو همه را درجا فهمیدی. از من پرسیدی: مراقب همه چیزش بودی نه؟ مراقب غذایش...جنگ می کردم که گریه نکنم. جنگ می کردم که به خاطر نیاورم ...چطور برای جزئیات بی اهمیت و با اهمیت زندگیش دلم می طپید. چطور با خودم می جنگیدم که برایش مادری نکنم که استقلال و هویتش از دست نرود...چطور سعی می کردم نقشهای ضد و نقیض را با هم بازی کنم...بهم گفتی «تو عوض شده ای. از قلب تو تکه ای کنده اند... معلوم است که خیلی دوستش داشتی...»

نه من آن فضه ی قدیمی نیستم و زخمهای من همه  از عشق است، از عشق، عشق...

پی نوشت: شعر مال سپهری است.  

 

 

   + ; ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۸
    +()

 

من تاك حقيقي هستم و پدرم باغبان است. او هر شاخه اي را كه ميوه ندهد، مي برد و شاخه هايي را كه ميوه مي دهند اصلاح مي كند تا ميوه بيشتري بدهند. (انجيل يوحنا، 15:1و2)

 

مي خواستم نامه اي بنويسم ؛ نامه اي براي عرض تشكر. خوب شد كه اين كار را نكردم...تنها تو هستي و به جز تو هيچ نيست، تنها اراده تو محقق است و به جز تو هيچ.

بايد تسليم بود؛ بايد تسليم بود و توكل داشت.

 

 *

تو عادلي. مادر اگر بچه اش را دوست داشته باشد سيلي را با نگاه محبت آميز مي آميزد.... مادر طاقت ندارد دو اندوه را همزمان به دامن كودكش بريزد. مثل من كه امروز جرات نگاه كردن به چشمهاي بچه هايم را نداشتم؛ آنهايي كه نمره خوب نگرفته بودند...مثل من كه دل و دستم از رفتن به سمت بچه هايم مي لرزيد...من كه توي چشمهايشان ترس و نگراني را مي ديدم. من كه رويم نمي شد سرزنششان كنم هرچند مي دانستم كاهلي از آنها بوده. براي همين است كه تو هميشه يكمي زودتر از اندوه براي من دلخوشي مي فرستي، تو دلسوزي. براي همين بوده كه امروز توي خيابان راه به راه از خوشي اشكهايم سرازير بوده يا بيخودي خنديده ام...تو دلسوزي.

بايد تسليم بود.

 

*

شيخ ما گفت: سهل بن عبدالله گويد: صعب ترين حجاب ميان خداي و بنده دعوي است. (گزيده اسرار التوحيد به انتخاب شفيعي كدكني)

 

   + ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/٢
    +()

 

س. بهم گفت که ببین با چه چیزی شارژ می شوی همان را به خودت جایزه بده. خودت را خوشحال کن. چون دائم داری بکن نکن می کنی روحت احتیاج دارد...

الان یک ماهی است که فکر می کنم به جز موفقیتهای کاری که خوب بالاخره آدم موفقیت را دوست دارد اما فشار و استرس را هم همراهش دارد چه چیزی مرا خوشحال می کند؟ چطور می  توانم به خودم امتیاز بدهم...و جوابش این است: هیچ.

   + ; ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٤/۱
    +()

 

...، برآنم که از همه باغهای دربسته بگذرم و از همه دیوارهای سنگی بجهم و به هر آنجا که از نظمی پریشان زیبایی یافته پای نهم...

من زندگی را یافته ام و به سوی آن می روم...زندگی از مبدا آن به  من ارزانی شده است و این زمان من به سوی او می روم؛ به سوی دوستم که چشمانی از جنس برف دارد، به سوی سرچشمه کوچکم و یگانه همسرم. زندگی و نه چیزی جز زندگی. زندگی، تمامی زندگی.

 

رفیق اعلی/بوبن/سیار

   + ; ۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/۱۸
    +()

 

دارم این روزا بلاگ یه کسی و می خونم. از قبلها. انقدر یادم خودم انداختم که رفتم آرشیو مو باز کردم. فکر می کردم آبان بوده اما مهر بود. خوب روزایی بود. روزای گریه کردن توی مترو، توی تاکسی، توی خیابون. روزایی که باید می پذیرفتم یه کسی چیزایی و به جز من انتخاب کرده که به نظرم خیلی بی ارزش بودن. روزایی که باید باورم می شد من یکی یه دونه لوس خدا نیستم، یکیم مثه همه. چیزایی سرم میاد که سر بقیه میاد. روزایی که لازم بودن، تا منو از اون اوج غرور بکشن پایین. بماند، یادم نمی ره کلی بعد اون روزا بود که الف.ح بهم گفت: اولیش غرور.

 اون روزا روزای خوبی بودن، روزای دعا کردن، روزای امید. گلوله های اشک روی گونه...روزایی که وادارم می کردن از صبح تا شب فکر کنم، به اون، به خودم، به کارام، به خدا. روزای سخت...روزای دعاهای ممتد و طولانی برای یه آدم. چه دعاهای قشنگی، هیچ وقت برا خودم اونهمه خوشگل دعا نکردم. روزای فکر کردن، فکر به اینکه چجور جمله های قشنگ بسازم برای قربون صدقه رفتن. روزای نگرون بودن. خیال می کردم رفته شهرستان، نگران رسیدنش می شدم، نگران سلامتش، نگران ارتباطاتش، نگران همه چیش. بعدها فهمیدم عین آب خوردن دروغ می گفته، همین جا بوده، تو ناف تهرون، با دوستاش می رفته می چرخیده...چقدر صدمه دیدم. خدایا چقدر بهای سنگینی داره این پاکی که وعدش و دادی. خدایا چقدر خوشم میاد گوشمو بگیری و بپیچونی. بهت بگم آخه چرا می زنی. بگی آخه دوست دارم...دوست دارم...

دکتر امروز داروی معده تجویز کرد. این معده داغون یادگاری اون روزاس ها. یادگاری اون شبها که تا خود صبح قلبم یه بند می زد، با تو حرف می زدم، گریه می کردم...حالا همه چی عوض شده. رفتم نوشته هامو خوندم. نوشته های امروزم از تو کتابا میان اما اون روزا مستقیم از رو قلبم می نوشتم. چقدر عاشقی و تب و تاب خوبتر از عاقل بودنه...چقدر عاشق شدن دوباره سخته. چقدر عاشق کسی شدن که نمی بینیش سخته. با اینکه من سه سال دیوونه کسی بودم که نمی دیدمش. با اینکه گاهی ماهها می شد که ازش بی خبر بودم. خدایا چقدر اون روزا چل بودم، یادته تازه رسیده بودم پونا، یادته پی ام گذاشته بود که من از شما خوشم نمیاد. از روشنفکر بازیاتون...یادته شبهای پونا ساعت 2 نصفه شب بارون می زد، پا می شدم یواشکی نگاه می کردم...هر چی فکر می کردم نمی فهمیدم یه آدم و باید از چی سرشته باشن که انقدر بی صفت باشه؟

خدایا چقدر باز عاشق شدن سخته، حتی با اینکه این دفعه با اهلش طرفم.

 

*

دلمو باختم.  این مثه روز روشنه. دست و پا می زنم، اینم مثه روز روشنه. سعی می کنم دل ببرم و نمی شه، سعی می کنم ترسامو بذارم کنار و نمی شه. یه چیزی منو این وسطه نگه داشته، اونم تویی، رفیق اعلی. خودتم خوب می دونی...

چقدر ندیدن چشمای مخملی سخته. چقدر سالم بودن و غرق نشدن تو دریای اون چشمها سخته. چطور یه جفت چشم می تونه آب روی آتیش آدم بریزه؟ یه جفت چشم مثل برادر نگات کنه، مثل ، مثل چی؟ مثل چشمای الف.ح عزیز. چشمای الف.ح عزیز چقدر بی غرضن. چقدر مهربونن. به من گفت ستون حنانه رو شنیدی گریه می کنه؟ اینارو باید باور کنی! چشمای مخملی اون طورین. صداشم همینطور. با اینکه من زیروبم اون صدارو یاد گرفتم. بلد شدم کجا داره می پیچونه، خندش و بلد شدم، خستگی شو، شیطنت بچگانشو، جدیت شو و مهربونی خفته اش و.

من نمی تونم این راه رو رها کنم. نیمه کاره رها کردن؟ نه. اگه راهی پیش پای من گذاشته بشه باید تا ته پیش بره. اگر کسی برای دل بستن به من داده بشه؛ کسی که لیاقتش و داشته باشه.

آیا من می تونم تو رو دوست نداشته باشم؟ می تونم الف.ح عزیز و س. رو نبینم؟ می تونم دست از بچه هام بکشم؟ می تونم درسم رو رها کنم؟ می تونم آهنگ صدای مخملی رو فراموش کنم؟ چشمهای حرفه ای،  صدای آموخته. با فاصله زیاد از چشمهای یله و صدای ولنگار بقیه. این چشمها اهلی تواند رفیق اعلی، آن صدا آموخته توست...آیا می تونم زندگیم رو اینطور نیمه کاره رها کنم؟ این زندگی منه رفیق اعلی، زندگی منه که تکه تکه اش به تو ربط داره، از تو شروع می شه، لای دست و پای تو ادامه پیدا می کنه و با تو ختم می شه.

امشب شب بدیه رفیق اعلی. برای اینکه تا وقتی یه تصمیم توی دل آدمه هنوز امیدی هس، اما وای به روزی که آدم انقدر قاطی کنه که تصمیمشو توی بلاگش جار بزنه. بیم حریق میاد و فاتحه من برای یه دفعه دیگه خوندس...

نزدیکتر بیا رفیق اعلی؛ من دوباره عاشق شده ام.

 

 

بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت

سرمست همی گشت، به بازار مرا یافت

پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید

بگریختم از خانه خمار، مرا یافت

از خون من آثار به هر راه چکیدست

اندر پی من بود، به آثار مرا یافت...

 

 

   + ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٩
    +()

 

چقدر حرف توی سینه دارم...

1.

فکر می کردم می توانم مشیت تو را به خواست خودم تغییر بدهم. فکر می کردم زندگی قوانینی دارد، باید آنها را شناخت و براساس آنها بازی کرد، آن وقت حتما برنده خواهی بود. فکر می کردم بردن حق منست...خیلی بازی کرده ام و خیلی باخته ام. گفت الهی لا تکلنی الی نفسی...مرا رها نکن، به خودم وامگذار، یادم بده که باید همه حساب و کتاب خودم را به باد بدهم و چشم بدوزم به دستهای پر برکت تو، ای آنکه دو دست گشوده ای به رحمت.

2.

مادری را روانه کردیم. آمده ام خانه و واقعا جایش خالی است، باورم نمی شود که سه ماهی توی خانه نیست. بلافاصله به کسانی فکر می کنم که مادر ندارند؛ یادم می افتد قبلها به خودم گفته بودم اگر دوباره فرصت زندگی در کنار خانواده بهم داده شود خیلی بهتر از اینها باهاشان تا می کنم. انسان فراموشکار است. یادم باشد امروز چه چیزها و چه کسهایی را دارم، قبل از آنکه روزی برسد که با حسرت به خودم بگویم اگر یکبار دیگر بهم فرصت بدهند...

3.

خوب یا بد، بخشی از نقش من تمام شده و نوبت بازی کردن یک پرده جدید است. چه سخت و چه آسان، دلم می خواهد این پرده را به دقت بازی کنم. ازینرو باید تغییر کنم، بدون اینکه از فکرهای دیگران درباره ام بترسم. عجیب نیست که ما همیشه از تغییر و اینکه حالا درباره این تغییرات چه فکر می کنند می ترسیم، حتی با اینکه می دانیم این تغییرات مثبت هستند؟

 

   + ; ٦:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٤
    +()

 

این نوشته تقدیم است به رفیق اعلی، به مهتاب؛ به نوشین، برای عرض تشکر بابت جشنی که سه نفری در دلم به پا کردند.

الهه را پیاده می کنیم. عملا بین ما غریبه است. تا پیاده می شود می گویم: بریم یه چیزی بخوریم! نوو می گوید ای پست. بلااستثنا هر دفعه معلوم می شود که من چقدر پستم. می رویم جایی که مهتاب آدرس می دهد و دم در نوشین می گوید که بهترین دوست من است، برایش توضیح می دهم که از لحاظ تمول، البته! هیچ دوست دیگری مرا به چنین جای فوق العاده ای نمی آورد و شبها نمی رساند دم در خانه. حرص می خورد و باز دلیل خوبی برای پستی من پیدا می کند. حرف می زنیم، حرف می زنیم. بلند و تند و با اشتیاق. حواسمان نیست که کجاییم. لای دود سیگار آدمهای باکلاس اطرافمان گم شده ایم. من هول هولکی حرف می زنم. به نظر پرتشویش می رسم. درونم، سرشار از خوشبختی است، سرشار از موسیقی.

آه ای موسیقی عرشی سرود

از کجای عرش می آیی فرود...

مهتابیلو درباره اشتیاق طفلک به کریستین رونالدو حرف می زند، درباره پرتقال. درباره ماجراجوی جوان، درایت نیکی کردن، کلاس پرنده، پولینا چشم و چراغ کوهپایه، لک لکها بر بام. نوو درباره اطلاع او از قمر جدیدی که کشف شده حرف می زند، درباره اطلاعات عمومی اش، درباره اینکه به نحوی شگفت آور خواندن کلمه کاربر را بلد بوده: ببین بچه چقدر اطلاعات دارد، درباره اینکه او توضیحات علمی نوو را به زبان خودش توضیح می دهد...

گوش می کنم، گوش می کنم. درونم آرام است، نمی دانم این موسیقی را توی کدام گوشه ، کدام دستگاه می نوازند...

شب می رسم خانه. به نوشته های مهتاب سر می زنم و چنین چیز دلکشی پیدا می کنم:

ديگر پا مي كوبد درونم! هرچه مي گويمش من ديگر خيلي پير شده ام، رها كن، بنشين، اين دو هفته پيش رو را هم بخواب تا....

وقتی بچه بودم یکی از اقوام فیلم تغزلیی به ما داده بود. فیلم خوبی بود اما من هیچ از نام و نشان کارگردان و خود فیلم به خاطر نمی آورم...فیلم با ورود یک زن جوان زیبا به مزرعه آغاز می شد. خانم، مزرعه را خریده بود یا به ارث برده بود. از همان آغاز، کارگر جوان، پخته و فهیمش خاطرخواهش شد...زن اما بی حواس بود، مردهای همسایه، اربابهای مزارع مجاور بیشتر توجهش را جلب می کردند...و این طفلک، این کارگر بی جاه و مال عاشق، صبر می کرد، نجیبانه صبر می کرد...یادم هست یکشب طوفان تندی درگرفته بود و زن دوید بیرون که با کمک گابریل روی محصول درو شده را بپوشاند. روی کپه های گندم برزنتهای بزرگ می کشیدند و با طناب سفت می کردند. گابریل گفت: طنابو بدین به من خانوم...صدایش در میانه باد و باران به سختی به گوش می رسید. زن گفت: باید صبر کنی گابریل؛ با باد می جنگید که طناب را از دستش نکشد. گابریل جواب داد: صبر می کنم خانوم، صبر می کنم.

خیلی طول کشید که زن بتواند قدر و قیمت گابریل را بفهمد.

این را برای مهتاب می نویسم که از صبر کردن خسته شده است، و برای خودم، وقتیکه درونم فریاد می کشد که دیگر صبر بس است، وقتیکه این سمت ذهنم آرام و مشفق می گوید: صبر می کنم خانم، صبر می کنم.

 

 

 

 

   + ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/۳٠
    +()

 

از ساختمان بیرون می آیم. خوشحالم، کلاس خوبی داشته ام. استاد از سر حادثه سرحال و خوش خلق بوده است، حوصله به خرج داده، حتی به آن پسرک شهرستانی کم سواد و پرسوال و ساده توجه خوبی نشان داده. خرسندی توی چشمهای همکلاسیم. من تنها زن کلاسم. در فضای مردانه کلاس می نشینم و گوش می دهم، احتمالا تنها کسی هستم که کشیده شدن تکراری بحث را به موضوع اخلاق – به رغم اینکه باعث می شود دانش گسترده فلسفی و انتقادی استاد را از دست بدهیم- خرسندانه تاب میاورم. حتی بحث به کیرکگور و قضیه قربانی کردن اسحاق هم کشیده شده است، استاد می گوید ایمان آن چیزی است که کیرکگور سرآخر پذیرفت هیچ جور قاعده عقلانی را بر آن بار نمی توان کرد. ایمان جهشی است، شاید داشته باشی، شاید نه.

حیاط . درختها پروپیمان، سنگین از برگ. آسمان کمی تیره، باد تند و وحشی.

مرد جوانی آن سمت برای یک زن توت می چیند، باد لای موهایش. درخت سر خم کرده به سمت پایین، در کار جور کردن بساط عشق است.

ها، همین نقش انسانی را این تابلوی طبیعی کم داشت که بخورد روی پیشانیش و پر از معنایش کند، پز از قشنگی.

من با استادم، با همکلاسیها، با رهگذرها، با جهان در صلحم. در یگانگی...

 

   + ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٦
    +()

 

مادرم می گوید ضعف که می کنی نور چشمهایت می رود. چشمهایت بیست سال پیر می شود. حکما چشمهایم حقیقت خودشان را موقع ضعف نشان می دهند.

به مادر نمی گویم که من چشمهای بی حال را دوست دارم...حکما بی دلیل نیست که خدا همچین چشمهایی به من داده است. حتی وقتی با مدادهای رنگی امروزی می افتم به جانشان که طعم و رنگی بگیرند باز کمرنگ و بی حالند، انگار که دارم از دست می روم...انگار فقط کمی دیگر خون مانده که برود تا آخر کار. 

به مادر نمی گویم من چجور چشمهایی دوست دارم. می گویم و شنیده نمی شود. کی می شنود...کی می شنود؟ عمرم را به باد می دهم...

 

کدام درستتر است؟ من پی جایی می گردم که بتوانم خوب سرمایه ام را به باد بدهم یا زندگی مرا جفت چنین موقعیتهایی می کند؟ یا روح من و موقعیت آشفتگی همدیگر را جذب می کنند؟ عین آهنربا...یا تو می گردی و فلک را می گردانی، جوری که وقتی جلوی پای من می ایستد تمام آشفتگی اش را زمین بگذارد؟

 

   + ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢٤
    +()

ملايمت روزمره ۲۴ سالگی يک زن: انگار همه چيز از نو آغاز شده است./

امروز برای من روز عجیبی است. هیچ کس نمی تواند حدس بزند از چه رو. شاد و سرمستم، پی کتابهایم می روم تشنه خواندن شعری نو، دلم برای شعر تنگ است. کتابهایم همه قدیمی اند و از اندوه حرف می زنند. حیف، امسال دل و دماغ نمایشگاه رفتن نداشتم. و نرفتم. دلم شعرهای تازه می خواهد...

کلی کار انجام  داده ام، کلی کار هست که باید انجام بدهم؛ و با اینهمه روحم دیوانه شده، پی شعری برای خواندن می گردد، نقاشی برای تماشا کردن، آوازی برای شنیدن...حمتا این هفته سری به کرج خواهم زد. دلم برای دانشکده یک ذره شده، با آنهمه درخت مغرور و سربلند، دوستان قدیمی، رضوان شاد...

 

...

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو می دمی و آفتاب می شود...

   + ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٢۱
    +()

 

ابرهای همه عالم شب و روز

                                  در دلم می گریند...

   + ; ٥:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٩/٥
    +()